من و دنیای رنگینم

چه خواهد رفت ایا بر من و دنیای رنگینم؟!

من و دنیای رنگینم

چه خواهد رفت ایا بر من و دنیای رنگینم؟!

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۷
آبان

نمیدونم میشه بهم گفت که جنبه ی شکست نداری یا نه ، ولی خودم باشم ، میگم به خودم .

این به معنای نپذیرفتن شکست نیستا ؛ میپذیرم اشتباهامو و کم کاری ها و بی دقتی ها و همه ی این داستان ها رو ! ولی روی مغز خودم میرم و به این فکر می کنم که این شکست قراره چقدر از جایی که دوست دارم باشم ، عقب بندازه منو .

فکر میکنم به اینکه چقدر قراره که تغییر کنه مسیرم و چقدر راه جبران از دستم رفته. ته این نقطه ها برای من میرسه به اینکه دیگه همه چی تمومه ! دیگه راهی نیست و این داستانا. 

معمولا این حالت های ناراحتی و نا امیدی پس از شکست، با یه بار خوابیدن حل میشه.

ولی این بار متوالی بودند این شکست ها و این  یه خرده روی مغزمه ، حالا که بیشتر از هر باری  فکر میکنم به دست اوردنشون مهمه.

به هر حال ته همه ی این فکر کردن ها به این نتیجه می رسم که   این مسیری که داری میری _و توش به صورت مقطعی و در هر مرحله مسیر جدید پیدا می‌کنی _ رو  مجبوری که بری ولی مختاری که چجوری بری  و من فکر می کنم که دلم میخواد حتی در صورت شکست ، بگم تلاش کردم ، نشد جای اینکه بگم ، تلاش کردم ، شکست خوردم ، دیگه تلاش نکردم .

 

رسیدن به این نتیجه ها اما این بار راحت نبود ، این آخری گرون تموم شد برام شاید ، وقتی روی چیزی حساب میکنی به هر حال به دست نیاوردنش آزار دهنده تره ! 

اینه که ممنون از میم عین که اومد بحث کنیم تا بفهمم این مسیر رو باید چجوری برم .

سین ح هم دلداری داد .

 

۲۵
آبان

سعدی رو خیلی خیلی دوست دارم.

نمیگم همه ی شعراش رو میفهمم و دوست دارم اما یسری رو که میفهمم ، با تموم وجود براشون ذوق میکنم.

دیروز اما یه بیت خوندم :"همه عالم نگران تا نظر بخت بلند ، بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی"

اینقدر دوسش داشتم که رفتم سرچ کردم بقیه اشو بخونم ، این کار رو برای همه ی ابیات جذاب میکنم ! در ادامه اینقدر شعرش رو دوست داشتم که خوندمش و صدام رو برای دوستام فرستادم ! یه بخشی از وجودم فریاد میزد که با شما هم به اشتراکش بزارم اما چه کنم که اینقدرا قبول ندارم  شعر خوندنمو!

اما توی یه بخشی از شعر میگفت " شاید ار محتمل بار گِرانَش باشی "

و من دیدم این همون چیزیه که میشه بیوی تلگرامم باشه !

من کسی ام که دارم تلاش میکنم که شایسته باشم ، هم برای این بار گران و هم برای بودن و مفید بودن !

 

 

دلم میخواد چیزایی که راجع به کامپیوتر میفهمم رو ساده بنویسم !ولی وبلاگ جدید نه !شاید یه صفحه همینجا که عامیانه بنویسم از ذوق ها و چیز هایی که میفهمم از این مفهوم گسترده !

 

اینم بگم  من باز هم با کله وسط دردسر پریده امو و خلاصه التماس دعا!

۲۴
آبان

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود

به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند

بوستانی که چو تو سرو روانش باشی

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی

تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند

تشنه‌تر آن که تو نزدیک دهانش باشی

گر توان بود که دور فلک از سر گیرند

تو دگر نادره دور زمانش باشی

وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد

ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی

چون تحمل نکند بار فراق تو کسی

با همه درد دل آسایش جانش باشی

ای که بی دوست به سر می‌نتوانی که بری

شاید ار محتمل بار گرانش باشی

سعدی آن روز که غوغای قیامت باشد

چشم دارد که تو منظور نهانش باشی

 

سعدی ِ جان

۲۲
آبان

کوچک که بودم وقتی عصبانی میشدم و حرف بدی از دهنم میپرید یا داد و فریاد راه مینداختم ، بعدش میرفتم و عذر خواهی میکردم و میگفتم ببخشید ، عصبانی یا ناراحت  بودم ،نفهمیدم . در این مواقع بابام همیشه می گفت : همه ی ادم ها توی شرایط عادی چنین رفتاری ندارن ، ادم درست اونیه که در شرایط بد هم یسری خط قرمز ها رو رعایت کنه و  حریم ها رو نشکنه. 

 

امروز داشتم به این فکر میکردم که برای خیلی از افراد ، خیلی وقت ها ، با وجود درگیری و خستگی خودم ، خیلی وقت گذاشتم و بعد در صورت بر خورد من به یه مشکلی ، همین ادم ها میگن که وقت ندارم ، یاد بد برخورد می کنن و خلاصه از این قضیه داشتم دلگیر میشدم و توی ذهنم نقشه میکشیدم که منم مثل خودشون بشم که !!!!!

بله بله ، یادم اومد همه ی ادم ها همینطوری اند ، ادم درست اونیه که در چنین شرایطی هم باز کمک کنه !

ولی با این حال هیچ وقت این قضیه رو زیر پا نمیزارم که همون ادم درست ، اگه  روزی دید به اندازه ی آنچه که لایقش هست، دریافت نمیکنه ، شاید کم انگیزه بشه ، شایدم دلچرکین ، نمیدونم ! حتی اگه این اتفاق هم نیوفته و باز هم به همه کمک کنه ، من باز هم میگم که قدر شناسی یکی از اون چیزایی که جا برای امیدوار بودن  به دنیا و اتفاقات خوب رو ایجاد میکنه ! 

 

و من الله توفیق

۱۹
آبان

خدا شاهده که روزی چند بار میام اینجا ، از منوی سمت راست انتشار رو میزنم ، بعد میزنم روی ارسال مطلب جدید و یهو بوووووووم ذهنم خالی میشه ! ولی الان که فکر می کنم میخوام از خودم تشکر کنم ! به نظرم همه ی ادم ها نیاز دارن که از خود مچکر باشن ! اصلا شاید هر ویژگی رو باید به اندازه و متعادل  داشت . اینو گفتم یادم به این جلد ناداستان که راجع به غذاست افتاد ( ایشون) . نویسنده توی مقدمه میگه که انوااااع و اقسام آش رو داریم ، حتی از آش ماهی و آش گوجه حرف میزنه ( و وای من که عاشق گوناگونی ام، دلم پررر میزنه برای خوردن و چشیدنشون) ، میگه که هر ادمی با هر سلیقه ای میتونه هر آشی که دوست داشته باشه درست کنه، ولی همه ی این آش ها باید قوام داشته باشن ، و این قوام رو همون " اب و دون سوا" نبودن ، "یکدست بودن " و مثل اینا میشه تعریف کرد ! اصلا ادم هم باید قوام داشته باشه ، یکدست باشه ، ولی از چیز های متفاوتی تشکیل شده باشه !از اصل موضوع منحرف نشیم ، جونم براتون بگه که داشتم از ، از خودم مچکر بودن حرف میزدم.

به نظرم لازمه . چرا ؟ چون دنیای امروز ، دنیاییه که برای دیده شدن باید خیلی خوب باشی ؛ اینگار نا خوداگاه توی ذهنمون کردن که ، به اندازه ی کافی وجود نداره ، برای پیشرفت ، برای کاری کردن ، برای مفید بودن و اصلا برای بودن ، باید خیلی باشی ! بماند که ذات انسان هم ایده آلگرا ست .

حالا توی این شرایط و رقابتِ بهترین باش ، گاهی چنان به خودمون سخت میگیریم که یادمون میره چقدر خوبیم ، چقدر این تلاشمون مهمه ، چقدر پیشرفت کردیم ، چقدر وایسادیم ، ترسیدیم ، مریض شدیم ولی هنوز حرکت کردیم . اون وقته که گرچه شرایط خیلی خوبه ولی ما نا ارومیم ، چون یادمون رفته به حد کافی برای خوب بودن جون کندیم .

در جهت درمان این رفتار اما ، گفته میشه بنویسین از خوبی هاتون و از داشته هاتون  تا به یاد بیارین که کم نیسین !

من امروز به این وسیله از خودم که تمام سعی اشو کرد که متوقف نشه ، نهایت تشکر و سپاس رو دارم .

از خودم تشکر میکنم بابت وقتایی که شدیدا ترسید  و رنجید ولی دست نکشید.

تشکر میکنم بابت عشقش به کشف و پیشرفت 

از همه مهم تر بابت شاکر بودنش از خدا .

و نه تنها از خودم ، از تک تک شماهایی که هر روز که پاشدین ، صرفا سعی کردین که مفید و خوب باشین ، بابت روزایی که سخت بود و دووم اوردین تشکر میکنم و با رعایت قوانین اسلام ، دستتون رو میبوسم .

بابت اینکه وبلاگ مینویسین و وبلاگ میخونین  تا ارتباط بین ادم ها رو زنده نگه دارین  تشکر میکنم ! 

ممنون بابت لبخندی که میزنین و بابت محبتی که پخش میکنین و بابت اینکه هنوز ادمهایی هست که دوستشون داشته باشین و هدفی هست که بخواینش و ممنون که تلاش میکنین .

 

ممنون که از جلوه های زندگی ، هرچند خسته ، دست نمیکشین.

 

 

۱۴
آبان

وسط هال دراز کشیده ام ؛دلم میخواد یه رمان فوق العاده دانلود کنمو بخونم و پا به پای شخصیت داستانش، عاشق بشم و اشک بریزمو برسم .

سرشار بشم از حس خوبِ پایان خوش .

ولی شرایطشو ندارم . چون آزمایشگاه فیزیک دارمو باید یه عالمه آزمایش بنویسم .

یه عالمه که نه البته ، یکی دوتا .

ولی قراره یه عالمه وقتمو بخوره و من نیاز به انرژی دارم.

اگه رمان بخونم پر انرژی تر نیستم از اینکه بخوابم؟!

نمیدونم!

یه فیلم هست که توش دوست داشته شده ام. اون فیلم رو بار ها و بار ها دیدم . بارها به حرکات دست و سر و صدا و جمله بندی و چال گونه ی خودم خیره شدم و خودم رو دوست داشتم و اون فیلم دو دقیقه ای رو هنوزمشتاقم .

و فقط و فقط به این دلیل که توی اون فیلم دوست داشته شده ام .البته نگفت دوستت داشتم، گفت « به چشم اومد» گفت «قدر خودت رو بدون»

محض رضای خدا یه مسلمون هست که بیاد به من بگه اگه کسی رو دوست داشته باشیم همین جمله ها رو میگیم بهش؟

می‌دونم که امید واهیه !

حداقل الان و تو این لحظه واهیه !

چرا که نزار قبانی میگه :

"اگر برای تو خیری داشت میماند، اگر  دوستدارت بود حرف میزد و اگر مشتاقِ دیدنت بود می آمد"

دیر شد.

بخوابم.

 

 

۱۰
آبان

میدونم که نیاز دارم اینجا براتون بنویسیم ، برای شما که میخونید ، برای خودم ، که بعد که وبلاگم رو باز میکنم ، بتونم بخونم که کِی  چی بهم گذشته ! خوشحال بودم یا ناراحت ، امیدوار یا نا امید ، هنوز در تلاش ؟!

پس اینجوری مینویسم که

۰۴
آبان

چند روز پیش همون‌طور که گفتم ، توسط یه آدمی که دوسش دارم مورد تحسین قرار گرفتم ، چند روز بعدم دقیقا توسط یکی دیگه که دوسش دارم تحسین شدم .

اولی تحسینم کرد بابت مثبت نگری ، بابت اینکه اهل ناله کردن و غصه خوردن و اینا نیستم . دومی تحسینم کرد بابت تلاش برای دانستن و خیلی وقت ها حرفی برای گفتن داشتن. 

من قبلاً فهمیده بودم که تحسین شدن ، بابت چیزی که سعی میکنی باشی ، ونه چیزی که خدا‌دادی داریش چقدر لذت بخشه ولی نمیدونستم چقدر این تحسینم می‌تونه مانع از دست کشیدن باشه .

تو کل این روزایی که بعد از تحسینم داشتم، هر بار آمدم غر بزنم، یادم اومد باید مثبت نگر باشم . هر بار اومدم دست بکشم یادم اومد باید تلاش کنم .

حالا می‌خوام بگم چقدر خوبه برای افرادی که با تموم وجود برای چیزی تلاش میکنن، مانع بسازیم و مانع بشیم که دست بکشن.

هی بگیم حواسمون هست که زحمت می‌کشی ، دمت گرم و کمکشون کنیم که ادامه بده و روزهای سخت این جمله ها از جا بلندش کنه 

کتاب تمرکز میگه که : من همان چیزی هستم که فکر میکنم تو فکر می‌کنی هستم . 

پس بزاریم افراد بدونن که راجع بهشون خوب فکر میکنیم .

 

همین دیگه عرضی نیست.

۰۴
آبان

پست قبلی که میخواستم بنویسم و  نشد ، یه قول بود. میخواستم بیام اینجا و در حضور شما به خودم قول بدم که دست بر دارم از حسرت خوردن و توهم زدن .دوست داشته باشم اما توهم دوست داشته شدن نزنم. که منتظر پیامی ، زنگی ، نباشم .و بعد حدس بزنید چی شد ؟ البته که قول رو به خودم دادم و صرفا اون قول رو منتشر نکردم ولی امروز باز یه نشونه فرستاد و من لبخند زدم . بین خستگی ، موقعیت رو مخ ، دلگیر بودن ،من به پهنای صورت لبخند زدم و ته دلم قند ساییدن .

شاید الان بگید که پس زیر قولت زدی ، باید بگم نه ، قول دادم امیدوار نشم ، قول ندادم خوشحال نشم که .

 

 

یسری پادکست از دیالوگ باکس هست به اسم موسیقی و آدم ها ، که توش آدم ها میگن که با چه موسیقی چه خاطره ی خاصی دارن و حدس میزنم  فقط حق انتخاب یه موسیقی رو دارن .

از دلچسب بودن کل پادکست ها که بگذریم دو تا جمله اشون اینگاری عجیب به دلم نشسته .یکیشون می‌گفت وقتی ما یکی رو یواشکی و بدون اینکه هیچ کسی بدونه دوست داشته باشیم ، یسری چیز ها رد عمیق توی ذهنمون به جا میزارن و تا همیشه با اونا ، یادش می افتیم.

اون یکی می‌گفت یکی رو دوست داشتم که میدونستم بهش نمی رسم و بعد یه آهنگ بود به اسم شاید روی ماه که از ماه برای من مکانی ایده آل ساخت که توش میتونم به همه ی آرزو های دست نیافتنی اینجام برسم . می‌گفت پذیرفتیم که حداقل میتونیم توی رویامون اونچه که میخوایم رو داشته باشیم.

 

 

امروز یکی از هم تیمی های ای سی امم احتمالا به قصد شوخی اومد یه کاری رو بپچونه که منم زدم به سیم آخر و گفتم بهش که 

رضا 

ببین نمی‌خواستم بگم ولی اون رومو بالا اوردی 

 

من یکی از عمو هام حدود ده روزه مرده 

اون یکی در حین رفتن تو کماست 

حوصله ندارم

کار ها اونطور که باید پیش نمیره 

حالا اگه موقعیتت بد تر از اینه که باشه 

 

و حس میکنم خراب کردم ناجور . یعنی این از اون چیزی که من می‌خوام باشم فاصله داره . اینکه خب اگه اون غر میزنه ، چرا من باید ثابت کنم بد تره موقعیتم ؟! 

هم تیمی سوم اما به من حق میده ، میگه تو موقعیتت رو گفتی و گفتی توی این موقعیت من همچنان دارم تلاش میکنم . اگه اینا رو به میم عین بگم ، میگه تو هم آدمی ، سعی نکن توی ذهن همه از خودت یه آدم ایده آل بسازی که بعد نتونی باشی و احتمالا سر این قضیه ، اینکه منم اظهار درد و تحت فشار بودن خستگی کنم ، تشویقم می‌کنه.

 

 

دیروز توی پیاده روی داشتم به این فکر میکردم که زندگی مثال بارز الگوریتم های گیریدی عه. حالا الگوریتم های گیریدی چی میگن ؟! میگن برای حل مسائل ما در موقعیت و به طور محلی تصمیم بگیر ، یعنی مثلا ببین الان چند تا راه و مسیر جلوته با یه معیاری یکی رو انتخاب کن و برو جلو  تا به چند راهی بعدی برسی . 

توی گیری مثلا نمیگیم این یه راه کلی است میگیم برم جلو شرایط بسنج و انتخاب کن .

حالا زندگی ام همینطوره ، فک میکنم غلطه اگه یسری شرط و باید و نباید بزاریم و بخوایم روی کل زندگی اعمالش کنیم . فک میکنیم باید بریم جلو ، موقعیت رو بسنجیم و انتخاب کنیم.

 

این بود چند روز گذشته .