من و دنیای رنگینم

چه خواهد رفت ایا بر من و دنیای رنگینم؟!

من و دنیای رنگینم

چه خواهد رفت ایا بر من و دنیای رنگینم؟!

۲۸
مرداد

من شاید از بهمن بود که دیوانه‌وار این فکر به ذهنم افتاده بود که باید حتما حتما، تابستون یک کارآموزی داشته باشم، این فکر هم از اونجایی اومد که شنیده بودم کاراموزی برای رزومه خیلی خوبه.

در این راستا هم چند تا حرکت زدم، برای کمپ تابستونی دیوار درخواست دادم که در مرحله‌ی مسابقه رد شدم، بعدش کوئرا درخواست مربی برنامه نویسی داده بود و من براش رزومه فرستادم، در ادامه و پس از قبول شدن روزمه‌ام، ازم خواستن یه سوال برنامه نویسی رو توضح بدم و ویدیو رو بفرستم براشون، و خب از این مرحله، رسیدیم به مرحله‌ی مصاحبه، اینجا هم صحبت کردیم و _باید بگم من یه دور دیگه هم برای این موقعیت درخواست دادم و ریجکت شدم_ من توی مصاحبه یادم بود که برای دو زبان پایتون و سی پلاس پلاس مربی میخوان و  کاملا توضیح دادم که اقااااا، من پایتون خفنی ندارم، و تازه کارم توش، و خلاصه الان صادقانه میگم، من پایتون رو نیسم :دی و خب با این حساب خیلی به قبول شدنم امیدی نداشتم، بگذریم.

روزها از پی هم گذشتن و من که روی ریجکت شدن حساب بسته بودم، دیدم برام ایمیل اومده که اقا اگه نتیجه‌ی نهایی رو نگفتیم، به این دلیل بوده که زمان رویداد عقب افتاده، این تایمی بود که من پروژه‌ی دانشگاه با یه استاد رو قبول کرده بودم و گفته بودم روی پروژه بیش از روزی دوازده ساعت وقت میذارم (Shame On Me!) خلاصه، دو سه دفعه فکر کردم ایمیل بزنم و بگم راضی به همکاری نیسم و اینا، ولی این کار رو نکردم به چند دلیل، اول اینکه خیلی جدی احتمال میدادم که قبول نشم و کوئرا برای منی که هیچی نیسم، جای معتبریه و به نظرم بد میومد که این اندک اسمی که ازم جایی ثبت بشه هم به اسم انصرافی باشه، دلیل دیگه اینکه اگه قبول میشد هم به نظرم کار خوبی بود، من تدریس رو دوست دارم و باز چه بهتر در جایی به این اعتبار و همچنین با کادری به غایت گوگولی و دوست داشتنی!

در نتیجه کار رو به قسمت سپردم، چند روز بعد از اون ایمیل، یه SMS به دستم رسید که :
" سلام
فلانی هستم از سرکد های دوره کداپ، خوشبختانه ما این امکان رو داریم که توی این دوره شما رو کنار خودمون داشته باشیم. ورود شما رو به تیم تبریک میگم. برای صحبت درباره‌ی جزِئیات و روند دوره، امروز زمان دارید که یک تماسی داشته باشیم؟ "

این پیام وقتی به دستم رسید که من از لحاظ پروژه‌ی دانشگاه توی روزهایی بودم که همکارم به شدت و به غایت اذیتم میکرد و تحت فشار میذاشت که کار مهمه، تو کم میذاری و همه‌ی اینا، پس موقع خوندنش واقعنِ واقعن خیلی کمتر از چیزی که باید، و خیلی کمتر از اون چیزی که خودم توقع داشتم، شاد شدم و حتی یه بخشی از وجودم جدن ناراحت شد. تازه یه ترسی هم وجود داشت و اون معلوم نشدن زبان بود، ته وجودم به این فکر میکردم که نکنه پایتون باشه.

 

در نهایت به SMS جواب دادم و تماس گرفته شد، و حدس بزنید چی شد؟ بله و بله، قرار بود پایتون درس بدم.

ترسناک بود؟ بله، به غایت

واکنشم؟

گفتم من اخه توی مصاحبه بارها گفتم من پایتون درس نمیدم :") و خب بعدش مطالبش رو بهم گفتن و خب تا حد خوبی صرفا اشنایی با تفکر برنامه نویسی بود تا اشنایی با زبان پایتون و خب این حقیقت کمی ارومم کرد! قرار هم شد کمی زودتر بهم دسترسی بدن تا درسنامه‌ها رو  هم ببینم و خیالم راحت بشه.

 

خلاصه، بدین شکل و بدین صورت، من برای چند هفته‌ای معلم شدم( و تا هفته‌ی اول مهر هستم).

 

روزهای اول کلاس، با استرس میرفتم، یعنی جدی میترسیدم از بد درس دادن و بلد نبودن و همه‌ی اینها. کم‌کم اما اوضاع بهتر شد، استرس کم کم از بین رفت، اما از همون اول، واقعا خوش میگذشت، اینکه تو بری و به یسری ادمِ مشتاق علاقه‌مند، چیزی رو درس بدی که واقعا دوستش داری،  جدن و به غایت تجربه‌ِ زیباییه.

این نترسیدن، این دست از کار نکشیدن، انصراف ندادن، تنها انجام نشد، یه دوست خوب بود که بهم گفت بهش میارزه، تجربه‌ی ارزشمندیه، رزومه‌ی خوبیه و من از پسش بر میام.

در عین حال ادمهایی بودن که میگفتن نمیشه، نمیتونی، واااای خدا رحمِت کنه و همه‌ی اینها!

در نهایت من الان چند هفته است که دارم این کار رو میکنم، صادقانه وقت زیادی هم ازم میگیره، بعضا بعد از کلاس ها، تمام گلوم مزه‌ی خون میده. 

اما سر همین کلاس‌ها، بچه‌ها، استاد و کلمه‌هایی مثل این صدام میکنن، بهم گفتن فوق العاده و پرانرژی‌ای، بعضا از صحبت باهاشون هیجان زده شدم. حس اینکه چیزی رو برای ادم ها توضیح میدی که خودت عاشقشی هم فوق‌ العاده است، حل کردن مسئله ها،  سوالای ریز پرسیدن و جوابای  غلط بچه‌ها و اینکه بهشون بگی بیشتر فکر کنین و گفتن: "دینگ! جواب غلط " و دوست بودن با بچه‌ها و همه‌ی اینها فوق العاده‌است و من بابتش خوشحال و شکرگزارم.

۱۱
مرداد

اخیرا یک دوست خوب و مهربون پیدا کرده‌ام که دوست داره چیزهایی که اینجا مینویسم را بخونه، با اینکه عمیقا دوستش دارم و دوست دارم بخونه اینجارو ولی در تمام روزهای گذشته همیشه چیزی بوده که میخواستم بنویسمش و چون یه اشنا این صفحه رو داشته، ننوشتمش، پس اینبار عاقل موندم و ادرس وبلاگ رو بهش ندادم اما یسری از نوشته‌ها رو براش فرستادم، وقتی داشتم توی کل وبلاگ میگشتم که ببینم چی بفرستم براش، یه چیزی خیلی نظرم رو جلب کرد، توی همه‌ی پست‌های قدیمی تر، مثل تابستون نود و نه، من همیشه در حال استرس و اضطراب بودم و همیشه در حال مبارزه با این اضطرابه، سعی میکردم خودمو هُل بدم به جلو، بارها و بارها نوشتم از این ترسی که داشتم و همش اروز کردم قوی بمونم! همش از شروع کارهای جدید، احساس ضعف میکردم، حالا که اینارو مینویسم، دارم میبینم که خیلی از کارهایی که شروعشون کردم، مثل تدکس، تموم شدن و نتیجه‌ی مطلوبی داشتن، خیلی هاشون تموم نشدن و رها شدن ولی اینقدر ارزش حرص خوردن نداشتن، خیلی دوست‌‌های خوب و عزیز پیدا کردم از همین فعالیت‌هایی که ازشون فراری بودم. خیلی خیلی چیز جدید یاد گرفتم و نتیجتا، یه ادم کامل متفاوت و قوی‌تر هستم.

.

.

از این روزها بگم، این اواخر یه سوالی خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود و اون این بود که "برای اینکه بعد از دوره‌ی لیسانس، ادم موفقی باشم، باید توی دوران کارشناسی، چکار کنم." در این راستا یکی از دوستام رو دیدم که خیلی خیلی قبولش دارم، قبل از هرچیزی بهم گفت که اشتباه میکنم اگه فکر میکنم دست و پای بیهوده زده‌ام این دوسال، گفت فکر میکنه که خیلی هم خوب پیش رفتم و در نقطه‌ی خوبی هستم، خب من از شنیدن این خوشحال شدم. توی صحبت هاش گفت از اینکه وارد کاری بشی و توش ماهر نباشی نترس، هیچ کسی از اول ماهر نیست، گفت برو بگو من اومدم کار کنم، هیچ چیزی هم بلد نیسم ولی یاد میگیرم! گفت هیچ وقت به اندازه‌ی کافی خوب نخواهی شد اگه هی صبر کنی که خوب شی و بعد کاری رو شروع کنی!
در همین راستا، من شروع کردم به خوندن علاقه‌مندی های اساتید دانشگاه و حوزه‌هایی که توش کار کردن، به هر حوزه‌ی نا اشنایی هم که میرسیدم، میرفتم و کمی راجع بهش میخوندم! در نتیجه‌‌ی همه‌ی این حرکت‌ها، یه لیست مرتب شده از چیزهایی که بهشون علاقه دارم رو پیدا کردم، در صدر این لیست هم هوش مصنوعی و الگوریتم ها بودن، القصه تماس گرفتم با یکی از اساتید و گفت برای کار در حوزه‌ی هوش مصنوعی، باید قبلش مطالعه کنم، اما همین استاد من رو برای یه پروژه‌ی خوب و خفن، مربوط به Evolutionary Algorithm ها، قبول کرد و حالا حدود یک ماه میشه که دارم در این زمینه مطالعه میکنم.
چند ماه قبل تر هم به سرم زده بود که باید حتما یه کارآموزی برم تابستون و اگه اینکار رو نکنم مطلقا ضرر کردم، یه مصاحبه هم کرده بودم ولی فکر نمیکردم قبول بشم، اما خب، قبول شدم و به عنوان مدرس یا کُدخدای دوره‌ی کدآپ کوئرا هم حدود دو هفته ای است که دارم کار میکنم.

.

.

.

اگه بخوام بگم توی پروژه بودن چطوریه، باید بگم واقعا یادگیری پروسه‌ی سختیه، اینکه مقدار زیادی چیز جدید وجود داره که تو باید حتما بخونیشون و خب قطعا حوصله‌ی زیادی میطلبه، اما خب، وقتی که میخونی و میفهمی، یهو، بووووم، جهان چند صد برابر زیباتر میشه، و این خیلی لذت بخشه. هم تیمی پروژه ام ادم جدیدیه، میخوابه بلند میشه، یه متد جدید پیش میگیره و خب این منو تا حد مرررگ حرص میداد که ازش خواستم دیگه تکرار نشه.

.

.

از تدریس بگم، من توی برنامه‌ی این تابستونم، خیلی خوب یاد گرفتن پایتون بود و خب الان دارم تدریسش میکنم و این خیلی جذابه، قبل از این تدریس ها، به فکر انصراف از ای سی ام و مسابقات برنامه‌نویسی بودم، روز اول کلاس، یادم اومد که اوه، من عاشق این کارم و جدا شدن و کنار گذاشتنش، چیز درستی نیست برای من! بچه‌ها یا شاگرد هام من رو یاد چند سال پیش خودم میندازن، توی عشق به کامپیوتر، درس خون بودن و خیلی چیز های دیگه، مشترکیم! این جذابه! یکی از کارهایی که توی کلاس میکنم، اینه که میگم همه مشارکت کنن، و اگه هم بلد نیسین بیاین با هم حلش کنیم و این حرکت خودم رو دوست دارم، اینکه بدونن باید تمرین کنن تا بلد شن و از طرفی بلد نبودنشون، چیزی نیست که به خاطرش بهشون بد بگذره!

 

خلاصه، این همه ی این روزهای من از دید کاریه! از دید احساسی باشه برای پست بعد.
 

۱۴
تیر

خب منم مثل یسری دیگه از ادمها، خیلی توی کتابها از نبرد اسنان با خودش خوندم، از اینکه ما همیشه بین تمایلاتمون، بین خواسته‌هامونم در حال کش اومدنیم ولی  راستش هیچ وقت به اندازه‌ی این روز‌ها حسش نکرده بودم. اینجوری‌ام که توی ذهنم پر از تفکرات ضد و نقیضه، توی دلم هم پر از احساسات ضد و نقیض و در نتیجه ی این افکار و احساسات متفاوت و متناقض، یه لحظه شادِ شادم، لحظه‌ی بعد به سرعت دلم میگیره.

از دست ادم یا ادمهایی که دوسشون دارم، زودتر میرنجم، ازشون توقع برخورد بد ندارم، ازشون توقع ندارم که یه جوری حرف بزنن و بعد دو روز دیگه حرف متناقض با اون رو بگن، توقع ندارم وقتی فهمیدن که دوسشون دارم، اینقدر بی رحمانه بازی‌ام بدن و سو استفاده کنن از محبتی که نسبت بهشون دارم.


حالم داره از این ادم خوبه‌ی داستان بودن بهم میخوره، از اینکه همش حواسم باشه جوری رفتار کنم که کسی نرنجه، از اینکه همش سعی کنم درک کنم همه رو، همش حواسم باشه که اکی، اگه نعمتی داری برای شکرگزاریش باید با بقیه هم سهیم شی ولی بقیه ذره‌ای و اندکی ارزش حرفامو رو ندونن بدم میاد. از این حجم از تلاش برای بد نبودن و خوب بودن خسته ام و از طرفی توی همه ی این موقعیت ها، خودم رو میذارم جای طرف مقابل و میبینم خب اگه من بودم، ترجیح میدادم اون اتفاقه، اون مهر و محبته نسبت بهم وجود داشته باشه هنوز و این یکی از این جنگ درونی هاست.

در کل دوست داشتن ادمها، یکی از سختترین کارهای دنیاست.

یکی دیگه از این جنگ ها، جنگ بین ترس و تنبلی و اعتماد به نفس با تلاش و هدف و رویا و اروزهامه، همش دارم میترسم و دست میکشم و باز همش دارم خودم رو مجبور به حرکت میکنم، و از این صدای درونم، از همش جیغ داد کردنشون سر هم خسته‌ام.

 

جنگ بین دل و عقل هم چیز بدیه! راجع به اون قبلا نوشتم و هنوزم برقراره!

خلاصه‌ی حال این روزام همینه. همین.

 

۱۱
تیر

من این ترم، برای درس برنامه نویسی پیشرفته تی ای بودم و خب تصحیح امتحانات و تحویل پروژه و تمرین و طراحی سوال و همه چیز، با تقریب خوبی از صفر تا صد با ما بود، روز تحویل پروژه و تصحیح پایانترم، من دیوونه شدم، بار ها چک کردم جواب ها رو، صد دور از روشون خوندم که از روی عدم توجه، تلاش های یکی رو پایمال نکنم.
روز تحویل پروژه صدها بار چک کردم کی، چیکار کرده بود و چقدر نمره داشت، سعی کردم خوش برخورد باشم، به همشون گفتم چقدر تلاششون جدای از هرچیزی ارزشمنده.


همین من، این ترم 20 واحد درس داشتم، یه بخشی از همین ترم رو با تدکس دانشگاه همکاری میکردم، و با تموم وجود، با تک تک سلول هام، نهایت تلاش خودم رو کردم که ادم خوبی باشم، هم توی درس، هم توی زندگی. در همین راستا، بسیار شب هایی که من تا خودِ صبح بیدار موندم که تمرین برسونم، که برای امتحان بخونم، تعداد زیادی معامله هم انجام دادم، مثلا من توی تدکس رهیار سخنران بودن رو، با نمره‌ی مدار منطقی ترم قبلم معامله کردم و 2 نمره کوییز انالیزم. راستش رو بخواین از نتیجه هم راضی ام، هم از اینکه یه جایی از تفریحم زدم تا نمره بیارم و هم از اینکه یه جایی از نمره ام زدم تا در زمینه های دیگه هم مفید باشم.

 

حالا من، نمره ی ریاضیات مهندسی ام اومده و هر جوری که فکر میکنم، ابدن و اصلا نمره‌ای نیست که با بیخوابی های من، از تفریح زدن های من همخونی داشته باشه.

و راسش وقتی از دید بعضی از شماها نگاه میکنم به داستان، خیلی مسخره است که یه ادم بیست ساله برای نمره ای که همچنان خیلی خوبه، ناراحت باشه، ولی بذارین داستان رو روشن کنم، من اگه بخوام اپلای کنم، اگه بخوام یک گام به ارزو هام نزدیک شم، نیاز دارم به معدل خیلی بالا، و برای این، دارم با تموم وجود تلاش میکنم و حالا یکی که تلاش نکرده، نمره ای بالاتر از من داره و این تلاش کردن و به حقت نرسیدن، یکی از بزرگترین دردهاییه که من تا به امروز تجربه کردم و واقعا درد داره.

حالا اینارو گفتم که بگم اگه استاد دانشگاه و معلم هستین، سرسری نمره دادنتون، دقیقا تلاش های شبانه روزی یکی رو نشونه میگیره، کم خوابی ها و دویدن هاش رو و یه لحظه شک میکنه به تمام تصمیم هایی که گرفته، همش توی ذهنش میگه وقتی من هر کاری کنم، باز بی دقتی یکی اینقدر روی نتیجه اش تاثیر داره، پس اون همه دویدن چی میشه.

راسش حالا که فکر میکنم لازم نیست استاد باشید یا معلم تا اینقدر بی رحمانه تلاش یکی رو نابود کنین.
بذارین یه داستانی رو بگم که از دو سال پیش تا الان هر بار گفتمش، گریه کردم:

سر جلسه ی کنکور، برای اینکه اتفاقی که بین کل حوزه میوفته هماهنگ باشه، از بلندگو اعلام میکنن که هر کسی، هر زمانی چه کار کنه، کارهایی از قبیل امضا کردن یا باز کردن برگه یا...
خلاصه روز کنکور نمیدونم که بی دقتی من بود یا چی ولی حس کردم بلندگو گفت پاسخ‌نامه رو باز کنید و اسمتون رو بنویسید، بنابراین من انجامش دادم، ولی همون موقع، یه خانمی که مراقب کلاسی بود که توش بودم، با صدای بلند پاسخ نامه رو ازم گرفت و گفت بلند شو، من، من استرسی‌ترین و نگران‌ترین موجودی‌ام که میشناسین و میتونین حدس بزنین چقدر هول شدم، تا تایمی که مراقب مرد همکارش بهش بگه که پاسخ نامه رو بهش برگردون، من به معنای واقعی کلمه مردم، همه ی این ها شاید صدم ثانیه‌ای طول کشید اما کافی بود که من دم به گریه باشم و تمام طول ازمون عمومی رو فقط با خودم تکرار کنم، گریه نکن، گریه نکن الان وقتش نیست فقط تست بزن و تمام طول ازمون رو به معنای واقعی توی بدنم میلرزید. و من سر ازمون تخصصی تازه ادم کمی نرمالی شده بودم.
خیلی سعی کردم اون زن رو ببخشم، هی گفتم خب تو اگه تقلب میکردی، به ضرر یسری بود، پس سعی کرده از حق کسایی که مثل تو که تلاش کردن دفاع کنه، ولی بعد  با خودم فکر میکنم که میدید که من دارم اسم مینویسم و امضا میکنم، نه کار دیگه ای پس نباید این کار رو میکرد؛ باز میگم شاید برگه رو نمیدیده و باز میگم باز هم، اونطوری برخورد کردن، با کسی که سر جلسه‌ی کنکوره، ظلمه به تمام معناست و راسش من هنوز اون خانم رو نبخشیدم.

اخر داستان اینه، من توی دانشگاهی قبول شدم که وقتی نتایج ازمون های ازمایشی رو بررسی میکردم، با خودم میگفتم دیگه اگه خِیلی افتضاح باشم، اینجا قبول میشم و نمیدونم اون خانم چقدر موثر بوده واقعا، شاید اصلا توی نتیجه تاثیر نداشته و من معتقدم که حتما حقم نبوده که بهش نرسیدم ولی من، باز هم اون خانم رو نمیبخشم.

چقدر اشفته گویی کردم.
خلاصه 
ناراحتم و شاکی از استادی که با بی توجهی یا عدم اگاهی، یه عالمه شب بیداری رو نادیده گرفته.



 

۲۸
خرداد

من راه اینکه چجوری بنویسم رو پیدا کردم، اینطوریه که هرچی به زمان امتحانم نزدیک و نزدیک تر میشوم، من حرف های بیشتری برای گفتن دارم و به محض شرکت در امتحان، بوم همشون محو میشن:

اگه چند باری اینجا رو خونده باشین، با احتمال خیلی خوبی میدونین که من چقدر عاشق رشته‌امم و شیفته‌ی اینم که درش پیشرفت کنم. توی چند پست اخیر هم خوندید که حس میکردم عقبم و دارم کم کاری میکنم و از این موضوع به شدت شاکی و عصبی بودم.

تا اینکه چند وقت پیش، به این نتیجه رسیدم که زندگی ما، سراسر معامله و Deal عه، و برای هرچیزی که الان داریم یا به دست اوردیم، حتما یه چیزی رو از دست دادیم، حتما اگه معدل بالا میخواستیم، به اندازه اش زحمت کشیدیم و از تفریحمون زدیم، حتما اگه مهارت بالایی داریم، یه بخش دیگه از زندگی رو به خاطرش از دست دادیم. حالا باید از خودمون بپرسیم که، برای چیزی که در حال حاضر نداریمش، از چی هزینه کردیم!

تفریح کردیم یا داشتیم در یه حوزه ی دیگه تلاش میکردیم؟ و من به نظرم اکثر مواقع در حال تلاش بودم.

شاید این ایراد به قضیه وارده که تلاش ها نامنظم و پراکنده بودن، که من قبولش میکنم ولی بی رحمانه به خودم نگاه نمیکنم و دوست دارم یادم بمونه که من در خیلی از مواقع، خیلی خیلی محترمانه تلاش کردم.

 

 

این ترم اینگار کش اومده، تجربه‌ی دویدن طولانی رو تصور کنین، اخر های راه که دارین میرسین به مقصد، بدن راه نمیاد، دهن مزه ی خون میده، نسبت به این ترم اینجوری‌‌ام، زیبا رد شدن از خط رو برام ارزو کنین.

 

 

۲۹
ارديبهشت

قلب و تمام وجودم درد می‌کنه، دلم میخواد روی تختم دراز بکشم و ساعت‌ها زار زار گریه کنم، اما این راهش نیست، ساعت‌ها گریه کردن چیزی رو حل نمیکنه، خصوصا اگه اون چیز انتخاب و تصمیم خودمون باشه. یعنی میخوام بگم میتونیم با عقل تصمیم بگیریم اما بعدش نمیتونیم توقع ناراحت نبودن دلمون رو داشته باشیم. اما خب احتمالا اگه با دل تصمیم بگیریم هم عقل و منطقمون درد میگیره و من بینِ این دو درد، دردِ‌ دل رو انتخاب کردم. دردِ دل رو انتخاب کردم و حالا با جمله‌هایی مثل احسن الظن بالله، شاید صلاح بوده، چیزی که قسمت باشه باز هم اتفاق میوفته، به خدا بسپر و .... به خودم دلداری میدم، اما خب میدونی، دلداری های مغز که دل رو اروم نمیکنه، یه جایی وسط قفسه سینه‌ام درد میکنه.

۱۷
ارديبهشت

درس‌های دانشگاه خیلی زیاد شدن؛ برای مثال من هفته‌ی آینده، یه پروژه و دو تا تمرین باید تحویل بدم و ضمنا یه امتحان هم هست.

حالا اینا رو که همینجوری میشمرم، میبینم خیلی هم نیستن، حل میشن، ولی وقتی میبینم باید همه رو انجام داد و در عین حال میبینم که ضعیفم، و میبینم هنوز خیلی بیسوادم، اینگار خستگی به تنم میمونه، اینگار نای حرکت ازم گرفته میشه. 

بیسواد و ضعیف نه به معنای اینکه هیچی حالیم نیست، چرا، خودم میدونم که جایی که ایستادم بد نیست و بعضا حتی خیلی‌ها از دور دوسش دارن و تحسینش میکنن من هم بی اغراق،  آدمی که توی این مسیر ازم ساخته شده رو دوست دارم.

ولی اینکه هنوز خیلی کمم ناراحتم می‌کنه.

اما  مشکل در اینه که نمیتونم برم و حوزه‌های مهم رشته‌ام رو خیلی خفن یاد بگیرم، چراکه نیاز به معدل دارم. و نمیتونم بی خیال مهارت‌های خارج از دانشگاه بشم، چون سواد برام مهمه و اینکه میلیون ها کار هست که میشه توی هر لحظه انجام داد، من رو فلج می‌کنه.

به هرحال اما ضعف های فردی در برنامه‌ریزی هم حتما دخیل بوده!

هرچی که هست، امروز اینجا و در حضور شمایی که دوستتون دارم، دلم میخواد چند تا قول به خودم بدم که به شرح زیره:

من قبل تر‌ها خیلی بیشتر کتاب میخوندم، این روز ها اما وقت تلف می‌کنم توی شبکه‌های اجتماعی، می‌خوام قول بدم کتاب خوندن رو از سر بگیرم و علاوه بر اون بنویسم از کتابهایی که خوندم، اینجوری اینگار انگیزه میگیرم که بیشتر بخونم.

 

راجع به شبکه‌های اجتماعی اما از همین لحظه یه تایم مشخصی رو تعیین میکنم و فقط در اون مواقع آنلاین میشم، این کم‌کم از آشفتگی ناشی از هر آن منتظر پیام بودن کم می‌کنه.

 

اگه من خیلی دغدغه‌ی سواد دارم و خیلی قبول دارم که جای کار خیلی دارم، خب باشه، حسرت خوردن بسه. از امروز روزی حداقل یک ساعت، خرج این دغدغه میکنم.

 

دلم میخواد توی پست بعدی از شادیِ پیشرفت بنویسیم.

 

 

۰۹
ارديبهشت

این روز ها بیشتر از هر زمان دیگه‌ای درد و دغدغه‌ی کلمه دارم اما هربار که اراده میکنم بنویسم، از قبل عاجزترم. از نظر جسمی هم اوضاع رو به راهی ندارم، گاهی، خیلی کم البته، دچار سر گیجه میشوم و این حالت هنوز ادامه دارد؛ از لحاظ روحی هم گیجم، همه چیز دارد خوب پیش میرود و اوضاع در دوست داشتنی‌ترین حالت ممکن است اما من خوشحال نیسم.

 یک هفته پیش بود یا دو هفته پیش_نمی دانم، زمان از دستم در رفته است_ جرات کردم، عزمم را جزم کردم و بدون کسی، با ماشین، همراه دوستانم بیرون رفتم، و همه چیز خوب بود، افطار توی ماشین پیتزا خوردیم، در راه برگشت کلی اهنگ خوندیم، بخش زیادی از مسیر، از این طرف شهر تا آن طرف شهر، خودم توی ماشین تنها در حال رانندگی بودم و این برای منِ ترسویِ همیشه محتاط، موفقیت خیلی بزرگی است و من به خاطرش شادم، اما اینها را نگفتم که بگویم شادم، اینها را گفتم که بگویم اما مثل قبل، از بودن کنار دوستانم لذت نبردم، مثل ادمی که نمیبیند، یا چه میدانم مسلط نیست به شرایط؛ مثل کسی که در لحظه نیست و این اولین بار بود. راستش بدم هم نمی آید این موضوع را کمی تراژدی- عاشقانه کنم و بگویم من در میان جمع و دلم جای دیگر بود، اما از حقیقت این موضوع اطلاع چندانی ندارم، این است که سکوت میکنم.

همینطور باید بگویم که این روز ها به ماشین انجام وظیفه‌ای  تبدیل شده‌ام که میخواند، کوییز و امتحان و تمرین را پیگیری میکند، میخوابد و روز را تمام میکند. البته، در جهت تفریح دارم لیست بلند بالایی از کتاب‌هایی را تهیه میکنم که دوست دارم بخوانمشان، از لحاظ کتاب بگویم که نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی این روزهایم، احمد محمود است. اینقدر زمین سوخته را دوست داشتم، اینقدر این کتاب بر دل و جان من چسبید که خدا میداند.اتفاقا قصد دارم همین روزها درباره‌اش بنویسم. این عشق به احمد محمود، باعث شده در این لیست کتابها، هم اسم کتابهایش به چشم بخورد و هم ناخوداگاه کتاب هایی را برای خواندن انتخاب کنم که درباره‌ی جنگند.

این لیست کردن و دیدن کتابها خیلی لذت بخش است، اینقدر که هی میروم سفارش بدهمشان، هی میترسم با انجام اینکار همین اندک ذوق این روزهایم را هم از خودم دور کنم. 

همه‌ی این‌ها رانوشتم اما هنوز نمیتوانم از پررنگ‌ترین اتفاقات این روز هایم بنویسم، از دوست داشته شدن، چقدر عجیب و غریب است.

به خودم قول میدهم یک روز بیایم و بنویسم، روزی که فهمیدمش، قول میدهم یکبار هم کتابخانه‌ام را بهتان نشان بدهم.

دعا کنید بهتر شوم و به کارهایم برسم، دعا کنید مفید باشم و به قول مریم عسگری بتوانم میان حادثه برقصم.

ارادتمند.

۲۹
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲
فروردين

  چند روز پیش داشتم تلاش میکردم که غم و شادی ها رو به یاد بیارم تا بتونم یه ذره بنویسم و نانوشته از کنار روز های زندگی‌ام نگذرم ،